فکر کنم گفتن اینکه دیگه نمی خوام بنویسم زیاد هم ضرورتی نداشته باشه چون از این تاخیر طولانی همه چیز معلومه !!!
فقط خواستم باهاتون خداحافظی کنم
برای همه تون آرزوهای خوب دارم
خوش باشید دوستای خوب من
پدر علیرضا وقتی که اون فقط دو سالش بود مرده بود و مادرش با یه مرد دیگه ازدواج کرده بود که حاضل این ازدواج مجتبی بود.
شوهر مادر علیرضا مرد خیلی بی قید و بندی بود و همیشه خانواده اش رو به بدترین شکل ممکن تحقیر می کرد.شاید این تحقیرها برای مجتبی زیاد مهم نبود چون هر چی بود اون مرد باباش بود اما علیرضا که همیشه به پدر مجتبی به دید شوهرمادرش نگاه می کرد نه پدر؛کینه ای از این تحقیر شدن ها به دل گرفته بود و هر قدر بزرگتر می شد این کینه بدتر می شد.
کینه علیرضا از پدر مجتبی کم کم به یه اختلاف شدید بین اون دونفر تبدیل شد و این وسط علیرضا از حمایت مادرش هم محروم بود چون مادرش همیشه بهش سرکوفت می زد و می گفت که تو باعث میشی شوهرم به من سرکوفت بزنه و هیچ وقت فکر نمی کرد که گستاخی های بچه اش به خاطر بی محبتی و عقده است.
مجتبی به عنوان فرزند خلف شده بود عزیز دردونه مادرش و همه اینا علیرضا به سمت دوستی بد و اعتیاد کشوند.
علیرضا تبدیل شده بود به یه یاغی که برای گرفتن پول مواد از مادرش از شکستن در و پنجره و عربده کشی دریغ نمی کرد و همین مادر رو عاصی کرده بود.
یه روز مادر علیرضا به همراه مجتبی تصمیم گرفتن برای همیشه از دست علیرضا خلاص بشن.مجتبی علیرضا رو توی خواب کشت.
اون روز توی دادگاه مادر علیرضا که تنها ولی دم اون بود از قصاص مجتبی گذشت کرد و هیچ وقت کسی نتونست ثابت کنه که خود مادره هم در این قتل دست داشته
احساس می کنم خود قاضی هم می دونست که مادره توی این قتل دست داره اما وقتی از همون لحظه اول مجتبی نم پس نداده بود اثبات این موضوع غیر ممکن بود.
مجتبی چند سالی توی زندان می مونه و بعد می یاد بیرون.بعد از اون دیگه نه از برادر معتاد خبری هست و نه از شریکی در ارث مادر !!
سلام به همه دوستای خوبم
به همه دوستای گلی که این قدر با معرفتن
ممنونم از اینکه سراغ من رو میگیرید و حتی اگه نباشم بهم سر می زنید
تاخیر من رو به خوبی خودتون ببخشید اما راستش توی این مدت اینقدر تحول توی زندگیم اتفاق افتاد که احساس می کنم مدت زیادی توی خواب فرو رفته بودم یا اینکه توی یه خلسه طولانی بودم
احساس آدمی رو دارم که از خواب پریده . گیج و مبهوته و حتی نمیدونمبرای گفتن از این اتفاقات باید از کجا شروع کنم...
مهم ترین اتفاق این روزها این بود که با شغل خبرنگار جنایی خداحافظی کردم...
جانم براتون بگه که از نیمه دوم سال به بد زندگی یک لحظه هم برای من از تکاپو نایستاد و هم چنان اتفاقات محیرالعقول پشت سر هم من رو غافلگیر کرد.
تا اینکه چند هفته پیش در یک اقدام ناگهانی جناب همسر تصمیم گرفتند که خانه دلبندمان را بفروشند و از آنجا که مادر محترمه ایشان هم نیاز به یک همدم و مراقب داشته و تنها می باشند سببی ساز شد که بنده چند صباحی در کرج و در کنار ایشان گذران عمر کنم.
خداحافظی با شغلی که با عشق سراغش رفته بودم برای من خیلی سخت بود اما چاره ای نبود جز اینکه با دبیرمون حرف بزنم و مراتب خداحافظی از کار رو براش توضیح بدم به خاطر اینکه برای من اصلا مقدور نیست هر روز صبح از کرج بیام سر کار و بعد از ظهر خسته و کوفته برگردم در رکاب مادرشوهر عزیزم.
خلاصه که آن روز بعد از حرف زدن با دبیرمون قرار شد که برای همیشه با تحریریه ای که باهاش یه دنسا خاطره دارم خداحافظی کنم البته نه برای همیشه چون قراره به صورت دورکاری هم چنان با مجله همکاری کنم.اما همین که دیگه هر روز دوستان و همکاران رو نمی بینم برای بسی سخت است.
الان حدود دو هفته است که سر کار نمیرم و هر چند توی خونه با تنبلی بهم خوش میگذره اما دلم برای دوستای خوب هم تنگ میشه.
برای فاطمه و سامرا و مینا و مرضیه که دوستای واقعی من توی این سال ها بودن.برای سردبیر عزیزمون که آدم خیلی با انصاف و فهمیده ایه و از ته قلبم براش احترام قائلم.
برای ویراستارمون و برای بچه های صفحه آرایی،برای مدیر هنری و حتی برای آبدارچی مون دلم تنگ میشه...
این مجله برای من فرصت خوبی بود برای شناختن آدما و تجربه بزرگ و نابی توی زندگیم بود.جایی بود برای دیدن هر آدمی با هر خصوصیتی.آدمایی که مثل دوستای واقعی ام قلب بزرگی دارن و آدمایی که برای پول به هر پاچه خواری و زیرآب زنی و دورویی تن میدادن.
آدمایی که در ظاهر دوست بودن و در باطن دشمن و در عوض آدمایی که ادعای دوستی نداشتن اما در عمل رفاقتشون رو ثابت میکردن
این مجله به من یاد داد کسایی که برای پول دست و پای زیادی میزنن بیشتر غرق میشن و گرفتاری زیادتری براشون پیش می یاد.
از نوشتن دور نمیشم اما زندگی از همین بالا و پایینا تشکیل میشه
پ.ن:
این وب هم چنان با خاطراتی که نانوشته باقی مونده پابرجاست
تغییر اسم وب هم به همین دلیله
بعضی وقتا وقتی می خوام خبری رو از بعضی شهرستان ها پیگیری کنم پد رو مادر و اجداد مسئولان مربوطه رو یاد می کنم
نمیدونم چرا بعضی از این افراد فکر می کنن که وقتی ما بهشون زنگ می زنیم نشون دهنده اینه که خیلی آدم مهمی هستن !!
این خصلت ما آدماس که وقتی در موضع قدرت قرار بگیریم و بتونیم برای کسی کاری انجام بدیم هوا برمون میداره و از هیچ اقدامی برای سنگ انداختن جلوی پای طرف کوتاهی نمی کنیم.
خلاصه که این بار نوبت یاد کردن از اجداد برخی مسئولان مشهدی بود که یک هفته تموم به دلایل مسخره من رو الاف کردن که برای یه خبر مهم همراهیم کنن...
بهتون برنخوره مشهدی های عزیز؛من گناه مسئولان رو پای شما نمی نویسم !!!
خبری که داشتم پیگیری می کردم مربوط به دختر 16 ساله ای بود که بر اثر مصرف قرص لاغری فوت کرده بود و حالا خانواده اش که از شنیدن سرزنش دوست و آشنا بیزار بودن حتی جواب من رو هم نمی دادن
دختر اون قرص های ماهواره ای رو از یکی از دوستاش گرفته بود و به دلیل مسمویت بالای دارویی سنگ کوب کرده و مرده بود
حتما همه شما تبلیغ این قرص ها رو توی ماهواره دیدید.حتما عبارت هایی مثل :"افزایش قد در یک دوره"؛از بین رفتن چروک های صورت در یک ماه"؛"کاهش وزن در سه ماه" هم براتون آشناست...
علاوه بر این مطمئنم شما عبارت هایی مثل " در سه ماه به زبان انگلیسی مسلط شوید." ؛ "فقط در یک سال پولدار شوید" و از اینجور چیزها رو هم شنیدید.
کشورهای جهان سوم خوراک درآمد زایی برای چنین موسساتی هستند چون مردم این کشورها عادت دارند که به راه های سریع اطمینان کنند.
یه لحظه با خودمون فکر کنیم که اگه اینها راست بود الان همه مردم دنیا مانکن و پولدار بودن !!!
من هم مثل شما دلم برای اون دختر سوخت اما بیشتر از اون دلم برای فرهنگی سوخت که این فجایع توش به بار می یاد
همسایه : عروسم ترشی بادمجان و انار درست می کنه.شوید باقالی پلوهاش حرف نداره.برای من هم سبزی خشک می یاره...راستی عروس شما هم ترشی میریزه؟
مادر همسر جان می خندد و می گوید:عروس من فرق ترشی و شور و لیته را هم نمی داند!
همسایه : یعنی آشپزی بلد نیست ؟
مادر همسر جان : بلد هست اما علاقه و وقتش را ندارد
همسایه : پس کی برای پسرتان غذا درست می کند؟
مادر همسرجان : معمولا خودش آشپزی می کند.دست پختش حرف ندارد.دوست و آشنا عاشق کباب و پیتزاهایش هستند
همسایه دیگر کم کم دارد پس می افتد.شروع می کند دوباره عروسش را به رخ می کشد:خانه پسرم مثل دسته گل است از بس عروسم می شوید و میسابد.خودش هم همیشه مثل حوری پری می چرخد
مادر همسر جان : عروس طفلکی من نه وقت دارد به خودش برسد نه وقت دارد با وایتکس و رخشا سر و کله بزند.کلا در عوالم دخترهای امروزی نیست.از این ها نیست که هر روز بخواهیم از این سلمانی و آن آرایشگاه جمعش کنیم !!!
همسایه : مگر چه کار می کند که اینقدر وقتش پر است؟
مادر همسر جان : سر کار می رود.
همسایه : چه کاره است؟
همسایه : عروستان را می پرسم ها ؟!!!؟!!!؟؟؟؟
.
.
.
خلاصه که همسایه مزبور ظاهرا گرخید از شنیدن این حرف مادرشوهرمان !! مادر همسر جان می گفت که داشت پس می افتاد ! راستش خودم نمی دانستم این قدر وحشتناک می باشم اما وقتی مادرشوهر جان این را تعریف کرد و دوتای کلی خندیدیم ؛ به این فکر کردم که من نه آشپزی بلدم و نه مثل بعضی دوستان هنرمند اهل درست کردن دسر و سالادهای رنگارنگم؛نه دنبال پز دادن برند و مارک لباسم ؛ نه از خرید و پاساژ گردی لذت می برم؛نه برای مهمانی و رقصیدن و غیبت سر و دشت میشکنم و نه هیچ هنر زنانه دیگری دارم...
درست است روحیه مان پروانه ای است اما انگار بیخود هم نبوده که زمانه ما را به این شغل کشانده
همین گفتگوی همسایه و مادر همسر جان گواه این بود که بنده گویا جای درستی از روزگار افتاده ام !!
پ.ن : مادر همسر جان زنی بسیار روشنفکر و متشخص می باشند و به بعد فرهنگی عروسشان ارج می نهند نه به اینکه خانه پسرش بوی وایتکس بدهد
جواب های برنده ها در مورد عکس وبلاگ
1)مستی اول شراب گفت :
یه دختر صورتی با یه روسری که تا نیمه سرشه یه دوربین دستشه داره عکس
می گیره
یه خبرنگار جنایی با روحیه صورتی...
2)عقیق گفت :
سلام
به نظرم تصویر خانمی هست که دوربینی دستشه ...
3)خانم اردیبهشتی گفت :
عکست فکر کنم خودتی که داری با دوربین از یک منظره عکس میگیری و با فوتوشاپ این جوریش کردی!
4)پرستو گفت:
یه دختره درحاله عکس گرفتن با روسری کوتاه که من فکر میکنم خودتی
5)میچکا گفت:
اول جواب سئوالت عزیزم...به نظر من یه دختره که مث من روسریش در حال افتادنه
و یه دوربین عکاسی دستشه و انگاری داری از سوژه ای عکس میگیره یا دوربین رو روش تنظیم میکنه!
6)aazam گفت :
سلام
عکس یه خانم در یک جای سرسبز با یک دوربین به دستش
7)بهاره جون مهربون گفت :
عکس هم که معلومه.شما هستید با یه روسری و یه دوربین تو دستتون
با دست چپتون دارید لنزش رو تنظیم میکنید
8)سین گفت :
فکر کنم خودتوی که نمی دونم چی توی دستته.
شاید میوه شایدم دوربین عکاسی.
ولی فکر کنم خودتی توی جنگل.
9)زهرا گفت:
در مورد این عکس هم باید بگم که خیلی کوچیکه و زیاد واضح نیست ولی فکر کنم یه خانومه خوشگله که داره عکس میندازه

حالا برنده ها چی می خوان؟
از الان بگم مادی نباشه ها
برای هدیه معنوی در خدمتیم
همیشه پیش خودمی گفتم یعنی بقیه متوجه عکسی که کنار وب منه میشن؟
هیچ وقت هیچ کدومتون در مورد این سوالی نکرده بودین
در پی نوشت پست قبل در موردش ازتون سوال کردم و جوابای جالبی از شما گرفتم و الحق که بعضی ها واقعا باهوش هستند و درست فهمیده بودن که این عکس چیه
برای دیدن جواب سوال به ادامه مطلب برید
ادامه مطلب
اینجا برام مثل یه تریبون شده که هر چی دلم بخواد پشتش میگم
یه روزایی رمزی می نوشتم اما وقتی فهمیدم صدای من چه با رمز و چه بی رمز از این تریبون به گوش همه میرسه دیگه رمز رو کنار گذاشتم
نمی دونم سرک کشیدن به حریم خصوصی ای که بقیه برای خودشون میسازن چه لذتی داره همکار عزیز؟
می دونم با ایمیل ناشناس رمز رو ازم گرفتی اما متاسفم برات که اینقدر حقیری که تا به این حد فضولی برات مهمه
خسته شدم از دست شماهایی که به اسم روزنامه نگار و با فرهنگ و اهل قلم این همه گند می زنید
متاسفم براتون که سر در آوردن از کار همدیگه براتون شده یه هدف
که چی؟
که نکنه من پیشرفت کنم و تو عقب بمونی؟
پول در آوردن به چه قیمتی؟
به قیمت بوق و کرنا کردن آبروی دو تا فوتبالیست؟
من نمی خوام کار شیث و نصرتی یا قاتل سعادت آباد رو توجیه کنم اما تویی که برای یه خبر اختصاصی نه تنها روح اون آدما بلکه روح جامعه رو خدشه دار می کنی از اونا گناهکارتری ...
اگه امثال تو یه خبر رو به قیمت آبروی اونا تموم نمی کردن مطمئن باش 80 درصد مردم از این فاجعه ها بی خبر می موندن که دونستنش جز ضرر برای خود مردم و آسیب روحی برای اونا و بدبینی به جامعه و هزار تا پیامد منفی چیزی نداره
نمیگم باید حقیقت رو سانسور کرد
اما بفهم داری با کی چی کار می کنی
دیگه دلیلی برای توی لفافه حرف زدن ندارم
همه اینا روی دلم مونده بود
بی ربط نوشت : کسی از عکس کنار وب من سر در می یاره؟
مکان : دادگاه خانواده
قاضی : علت طلاق؟
زن : دیابت داره !!!
قاضی : فقط به خاطر دیابت؟
زن : این مرد فردا کور میشه،بعدی پاش رو قطع می کنن ، بعد هم علیل و ذلیل می یفته روی دستم تازه اگه ازش بچه بیارم ممکنه بچه ام هم دیابتی بشه ....
پ.ن: عاطفه کجای این زندگی بود به نظر شما؟
به اتهام قاچاق اسلحه براش حبس ابد بریده بودن
زنش هم بعد از اینکه فهمید شوهرش قراره بقیه عمر رو توی زندان بگذرونه طلاق گرفت و رفت دنبال زندگی خودش
این وسط سه تا بچه که هر سه تا هم دختر بودن آواره شدن
پدربزرگ و مادربزرگ پیرشون سرپرست اونا شدن
تا اینکه چند وقت پیش قاچاقچی محترم از زندان مرخصی گرفت و به خونه پدریش برگشت
به محض اینکه پاش به خونه رسید سرکوفت های پدر و مادرش شروع شد
انگار تازه یادشون افتاده بود پسره رو ادب کنن !!
پدر سنگدل هم در جواب اون دعواها به بچه هاش گفت که می خواد اونا رو ببره گردش
اما همین که به یه منطقه خوش آب و هوا رسیدن و پاشون رو از ماشین بیرون گذاشتن پدره با شلیک گلوله هر سه تاشون رو کشت
می بینید که توی زندان چقدر متنبه شده بود !!! هنوز هم اسلحه داشت ...
توی لحظه جنایت دختر بزرگه داشت از تفریحشون فیلم می گرفت
فیلم توی گوشیش موند و از اون بلوتوث هایی شد که دست به دست می گرده و فراگیر میشه
صحنه کشته شدن دو تا دختر اول توی فیلم هست و چهره اون پدر که حیوون بهش شرافت داره هم هست
یه سیگار گذاشته گوشه لبش و لبخند میزنه
بعد از دیدن فیلم هنوز صدای جیغ های اون دختر توی گوشمه
من بعد از گرفتن گزارش این قتل به خاطر شغلم مجبور شدم این فیلم رو ببینم و برای عکسای مجله کپچر کنم
ممکنه شما هم این فیلم رو دیده باشید
اما کسایی که اینجور فیلما رو پخش می کنن یه جانی اند
اینجور آدما دارن روح جامعه رو می کشن
یه روز میشه دیدن این فیلما برای مردم عادی میشه
یعنی دیدن خشونت عادی میشه
به کجا داریم میریم؟